مفقود الاثر
متوجه شد که همه اتوبوسها دارن منطقه را ترک می کنند. از ترس دنبال اتوبوسها راه افتاد. اولین راننده رسید به ایست بازرسی. دژبان پرسید: اخوی کجا؟ گفت: شهید دارم. دژبان هم در را باز کرد. دژبان از دومین راننده پرسید: شما کجا برادر؟ گفت: مجروح دارم. راه را برای راننده دوم هم باز کرد. حالا نوبت سومی که فوق العاده دست پاچه بود رسید. دژبان: شما دیگه کجا می ری؟ راننده دست پاچه که نمی دانست چه جوابی بدهد تا از منطقه فرار کند با عجله گفت: مفقود الاثر دارم! دژبان هم که از خنده داشت غش می کرد راه را برایش باز کرد.

شاهد:
تکراری بود
ولی بازم خندیدم
دو دانش آموز:
مطلب با حالی بود
پیامک های سیاسی:
حضرت آقا (حفظه الله تعالی):
اگر عرصه را بر ما تنگ کنند، واقعه ی عاشورا را تکرار می
کنیم.
محرم نزدیکه!!
.:
واي واي مردم از خنده چقدر شما بسيجي ها و رزمنده هاي سابق بانمكيد خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یک روز در قرار گاه تاکتیکی مشترک، نماز جماعت می خواندیم. از یکی از سرهنگ های ارتش خواستند پیش نماز شود. پای او به شدت آسیب دیده بود. سرهنگ از قبول امامت نماز سر باز زد. چند نفر از فرماندهان ما از جمله سردار بروجردی به سرهنگ اصرار کردند. هرچه سرهنگ گفت نمی تواند نماز بخواند، قبول نکردند و آن را از روی شکست نفسی سرهنگ تلقی کردند. بالاخره سرهنگ مجبور شد برود و نماز بخواند. رکعت اول را خواندیم. سرهنگ وقتی خواست برای رکعت دوم از جا بلند شود، گفت: یا حضرت عباس!
همه زدند زیر خنده و نماز به هم خورد. سرهنگ که هم از شدت درد به خود می پیچید و هم از شدت خجالت رو به مامومین برگشت و گفت: من که گفتم من رو جلو نفرستید!

عقبه خط را که بمباران کردند، عده ایی شهید و برخی مجروح شدند. درد زیادی مرا فراگرفت. چون سن زیادی هم نداشتم، خیلی جزع و فزع می کردم. بالاخره یکی از امدادگرها بالای سرم آمد و گفت: چیه؟ چه خبره؟ چقدر داد می زنی؟ تو که چیزیت نشده بابا! فقط یه پات قطع شده، بغل دستیت رو ببین، با اینکه سرش قطع شده، اما یه آه هم نمی گه.

اشکنان فارس:
مردم از چپی هامتنفرند.مردم می دانند دم برخی از دانه درشتها مثل اول انقلاب به تله مردم وملت عزیز ایران گیر کرده است واونها هستند که امروز آسایش و آرامش رو از مردم گرفتند.مردم از اونها خسته شدند.مردم از میرحسین وهاشمی وخاتمی و اون کروبی خسته شدند .مردم آرامش می خوان چرا فکر می کنند اکثریت مردم این نا امنی ها را دوست دارند.مردم می خوان ارامش به جامعه برگرده .مردم از مشارکت وچند آدم عوضی ای که داخل اون فعالیت می کنند متنفرند.همین به خو بیان.از سرنوشت بنی صدر درس بگیرن.
محمد:
وبلاگ با محتوا و خوبی دارید
روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با «پی آر سی» از بچه ها پرسیدم. یکی از بسیجی های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت:« مو وَر گویم؟» گفتم: وَر گو. گفت: اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه. کلاس آموزشی از صدای خنده بچه ها رفت رو هوا.

با چند نفر بسیجی و یک روحانی کنار اروند نشسته بودیم. حاج آقا گفت: اگر در توالت باشید و آن جا را با موشک یا گلوله خمپاره بزنند، چه باید بکنیم؟
یکی از بسیجی های شوخ طبع فورا گفت: قبل از آمدن، لابد سوتی می زند یا صدایی می کند. آنوقت ما با سرفه می فهمانیم که داخل دستشویی هستیم و گلوله برمی گردد!

با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. گفتند اول یک رژه در شهر می رویم و بعدش اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگاز امام(ره) پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.
بعدا که از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: خاک بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم که ببری جبهه!

ولایت مدار:
خیلی قشنگ بود .
خوبش. رانندة حاجي هم بود. سال 59 كه دركردستان بوديم، بچهها قرار گذاشتند تقي را اذيت
كنند. هر كداممان كه به اوميرسيديم، با تمسخر ميگفتيم: ـ تو هم مسخرهاشرو درآوردي...
كه چي همهاش دنبال حاج احمدهستي... ـ تو هم بابا شورش رو درآوردي... حاجي ميخواد آب
بخوره، باهاشي،ميخواد بره قرارگاه باهاش ميري. ـ بس كن تقي جون. چقدر به دنيا
ميچسبي؟ از جون حاج احمد چيميخواي؟ ميخواي تورو بذاره فرمانده سپاه؟
ـ باور كن دنيا
ارزش اين لوس بازيها رو نداره...
يكي از روزها كه همه تقي را دوره كرده بوديم و هر كدام تكهاي به اوميانداختيم، با شدت و
تندي گفت: ـ شماها چي فكر كردين؟... به خدا دنيا و اين بازي هاش براي من بهاندازة
يك
ته سيگار هم
ارزش نداره...
اين را كه گفت، ديگر بچهها دست گرفتند؛ همان شد كه از آن روز به بعد،همه تقي رستگار
را به نام «تقي ته سيگار «صدا ميكرديم.
خودش
هم از اينتعبير خوشش آمده بود و كلي ميخنديد.
تقي ته سيگار ـ ببخشيد، رستگار ـ آن قدر با حاج احمد پريد كه سرانجامروز چهاردهم تير
سال 61، همراه او، موسوي و اخوان، در پست بازرسي«حاجزبرباره» در شمال بيروت به
دست فالانژها اسير شد و هنوز كه هنوزاست، هيچ خبري قطعي از آنها نيامده است.
هر كجا هستند خدا پشت
وپناهشان.
سعید:
سلام به سرگردان عزیز....
آقا تحویل نمیگیری دیگه سایتون سنگین شده...
ما همیشه ارادت داریما ....
منتظرت هستیم
خوشحال میشیم بیای...
یا علی....
حاج احمد متوسلیان از اون تیپ آدماییه که من هر وقت اسمش
رو میشنوم به ایرانی بودنم افتخار میکنم...
خدایا هر جا هست پشت و پناهش باش..
جهانبخش:
من اصلا در انتخابات شرکت نمی کنم .. جز گزینه ها نیست .. ضمنا اون کسی که می خواد سفید بندازه لطفا نره رای بده
شاهد:
سلام
ح.شا به سعادتش ای کاش ما هم بدونیم با کیا بپلکیم که هم
دنیا داشته باشیم و هم اخرت
مهدی نظام الاسلامی:
آمدن خاتمي پایان انتظار و تاریکی هاست و تولدي دوباره براي نوشتن دست نوشته هاي اشک آلودماست و همه چشم انتظار معلم قلميم و امیدواریم که او بیآید
دو دانش آموز:
سلام جناب سرگردان
مطالبتون خیلی جالب بود به خصوص در مورد قطعی برق
کاش سرتان شلوغ نبود بازم مطلب میفرستادین
آمدن خاتمي پایان انتظار و تاریکی هاست و تولدي دوباره براي نوشتن دست نوشته هاي اشک آلودماست و همه چشم انتظار معلم
قلميم و امیدواریم که او بیآید
خواستم جمله این دوست را تکرار کنم تا تسکینی باشد .
خواستید به ماهم سر بزنید.
فعلا خدا حافظ.
ehsan:
وبلاک مسخره ای داری
حانی:
یا علی
وصال عزرائیل:
مخصوصا داستان سفر به کربلا رو تموم کن ترو خدا
خزان:
سلام. دست مريزاد
حمید:
در رابطه با آقای خاتمی: ایشون خیانت بزرگی در حق ایران کردند. و اون اینکه فساد رو زیاد کردند. و اصلا به نظر من شورای نگهبان حتی نباید ایشون رو به عنوان نامزد قبول کنه.
پادشاه الاغی:
راستی یه سوال : در انتخابات شرکت می کنی ؟؟
الهی صدام...
عازم جبهه بودم. یکی از دوستانم برای اولین بار بود که به جبهه
می آمد. مادرش برای بدرقه ی او آمده بود. خیلی قربان صدقه اش
می رفت و دائم به دشمن ناله و نفرین می کرد.
به او گفتم:« مادر شما دیگه بر گردید فقط دعا کنید ما شهید بشیم.
دعای مادر زود مستجاب می شود.»
او در جواب گفت:« خدا نکنه مادر، الهی صد سال زیر سایه ی پدر
و مادرت زنده بمونی! الهی که صدام شهید بشه که اینجور بچه های
مردم رو به کشتن می ده!»

نظرات مرتبط با مطلب:
نیما:
سلام. جالب بود و تاثیرگذار. زبان ساده ی اون مادر که برای صدام آرزوی مرگ می کرد، حاوی یک طنز تلخ هست که واقعآ اثر گذاره.
الان هم که آرزوی مادران شهدا (و البته همه ی ملت ایران) برآورده شده و صدام فاسد، جنایتکار و حیوان صفت به درک واصل شده.
به امید نابودی همه ی جنایتکاران و مستکبرین جهان ...
Iransky:
وبلاگ خوبی داری قالبتم قشنگ ترش کرده مطالب خوبی هم می گذاری به ما هم سر بزن
افشین:
سلام
عالی بود
سپید:
سلااااااااااااااااااااااااااام
خوبی سرگردان
من مخلصتم تغریبا هرروز بهت سر میزدم
الآن چون دوباره کلاسام شروع میشه شاید کمتر بیام
پیگیر مطالبت هستم
منتظرم
بهم سربزنیا
درمورد مذاکره هم خودم قبلا تو فکرش بودم
حتما باهم میحرفیم.
احمد:
سلام جناب سر گردان
پست اخرت خیلی به دلم نشت
اما.... واقعا خون شهدای ما یه پای چه کسانی ریخته شده؟به نظرم در جامعه فعلی بدجوری خون شهدا پایمال میشه!!! یا وقتی حرف از خون اون ها میشه که پای سو استفاده ای در میون باشه؟؟
نظرت تو چیه؟
شاهد:
سلام
ما بچه های خوزستان که عادت کردیم از اول عمرمون هرچی بدبختی داریم نفرینش رو به صدام بکنیم حالا یکی هم پیدا شده دعاش کنه ! ما که بخیل نیستیم
یکی از دور:
خیلی ها که تعداد نسبتا بالای نظرات وب رو می بینن خیال می کنند خبریه و حتما وب خوبیه که این همه بازدید کننده داره خواستم بگم آمار بالای نظرات دلیل مخاطب زیاد و مشتاق نیست.اونجور که من خوندم خیلی از نظرات یه جور تشکر بودند از لطف نویسنده ی وب نسبت به سر زدن به وب هاشون. ظاهرا بیشتر هم دختر خانم ها با آقای نویسنده رابطه ی وبی دارند که جای بسی تامل است. هیچی دیگه همین!
سلام:
سلام بچه خوزستانم و از یه شهر معروف و با عزّتش(به علامت تشدید دقّت داشته باشین)
این که تو وبلاگم مطلبی رو که از شما قرار می دم بعدش امانت رو رعایت می کنم یه نعمته از جانب خدا به این بچه ی دزفولی
بهشت نصیبتون با چاشنی شهادت
همت:
انشا’الله که تو هم شهید بشی